چیزه در خوری نبود
با چشمان درشت و سیاه و سینه ای کال
فقط آینده را فریاد میزد
میدانستم ...
در آغوش من فقط به دنبال یک چیز است
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥
... پلکان تاریک
... استکانهای خونی
.... مرگ در حکم زندگی دوباره
و
غرور و تکبر چنگ میکشند بر اندام برهنه ی شان
و لذت هم آغوشی با یک کودک ؛ در آینه گم میشود
یادت باشد که خدایت هم به خطا رفت
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥
من در آیینه با تو گفتم
این مرگ است که مرا از پرهیز دور میکند
خندیدی
پلک هایت را بستی
بروی تخت غلت زدی ؛
برهنه
و با چاقویی در دستانت
ایمانم را در شهر ندامت و شهوت امتحان کردی
چه آسان میشود
در آغوشه زنی بیوه مرگ تجربه کرد
و بعد
آگهی شهوتش به دیواره سینه کوبید
میتوانم آنقدر خودم را احمق فرض کنم
که حتی خودم هم خودم را نشناسم
درست مثل تو
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥
زمان چقدر بیخیال است
اقرار میکنم تمام گناهانم را
در لحظه ای با سکوت
غبار آینه زخم زمان است
من به تمام ثانیه های نیامده مشکوکم برادر
زندگی تسلیت است
عشق تسلیت است
و مردن ؛ یک درد
در چشمانم خواهشی میبینی که اینچنین به تمنای سکوتم آمدی؟
بس نبود آن همه هم آغوشی با باد ؟
بس نبود آنهمه عشق بازی با مرگ ؟
تا کی گریه ؟
برای کسی که جنازه اش هم ارزش گریه ندارد ؟
با این همه شاهد
تا کی انکار میکنی ؟
تا کجا ؟
میتوانی لرزش دستانم را در برخورد با گونه ات احساس کنی ؟
بس نیست ؟
میخواهم آنقدر بچه شوم که دیگر کسی مرا بزرگ خطاب نکد
می خواهم سایه ای شوم در باد
جانت به سلامت برادر جان
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱۱:۳٩ ب.ظ روز سهشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥
زمان چه طعم گسی میدهد
هر لحظه توطئه ایست درپشت کلمات
و
قانون خیانت زندگیست
همه ی مسافرانی که هر روز صبح در ایستگاه اتوبوس هستند
میمرند
سیب
گل
دریا
شب
روز
من و تو
همه میمیریم
میخواهم همه ی ثانیه های زندگیم را
به عابری که دیشب جنازه ام بر دوشش بود بفروشم
همه ی عابران میمرند
و من
طعم گس زمان را فراموش نمیکنم
کنار سیگاری روشن
در آغوش خیانت
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱:٤٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥
میدویدی ... بی هدف
گاهی فکر میکنم که دلت آنقدر برای خودت تنگ شده بود که دیگر مرا نمیدیدی
دستانت روی سینه ات بود
تو مرده بودی یا من ؟
به سمتم آمدی گره روسری سفیدت را محکم کردی و گفتی :
آدمای معمولی ؛ معمولی میمرند
تو تنها تر بودی یا من ؟
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥
من همیشه محکوم بودم ، مادر میان جمعیت بود و با غم همیشگی که در عمق چشاش بود من رو نگاه میکرد ...
پدر نبود ...
و پگاه ...
صدای چکش به مخم میکوبید ... دنگ ... میکوبید و من هر لحظه تنها تر میشدم ...
مادر چای میریخت ... پدر نبود ...
پدر تریاک میکشید ... مادر پیر میشد ...
و زندگی من پر از بیداد بود ...
.
.
.
.
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ٩:٤٠ ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥
ميخواهم گريه کنم ...
خون رگهايم را ...
قطره قطره ....
.
.
.
.
مادرت رو...
< شاهين >
نویسنده :
WINE ; ساعت ۱٢:٥۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥
هر شب میگه ، منصور من امشب دیگه میمیرم ...
.
.
.
.
.
< شاهین >
نویسنده :
WINE ; ساعت ٢:۱٧ ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
(۱)
هی تریاک میکشید ...
مامان میگفت دود این برا بچه ها بده ...
بلند بلند میخندید ...
توی وان افتاده بودی ... آب کدر بود ... خیره بودی به سقف ... جای کبودی رو همه جای بدنت بود ... روی گردنت ، روی سینه هات ... هی تورو صدا میزدم ... انگار سالها بود مرده بودی ...
پگاه میدویید توی فضا اتاق ... جیغ میکشید و میخندید ... درست مثله زنای عقب مونده ...
مادر پرتقال پوست میکند ... یه پر میداد به من ... یه پر به پگاه ... یه پر به بابا ... بابا نبود ...
<شاهین>
نویسنده :
WINE ; ساعت ٩:٠۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥